....
اگر خوشبختي را براي يك روز مي خواهيد؛ به پيك نيك برويد...
اگر خوشبختي را براي يك هفته مي خواهيد ؛ به تعطيلات برويد...
اگر خوشبختي را براي يك سال مي خواهيد ؛ ثروت به ارث ببريد.
ياد بگيريد، كاري را كه انجام ميدهيد ،
دوست داشته باشيد...
خوشحال میشی!!
ولی یه وقتا به خودت میگی چرا کسی حال منو نمی پرسه؟؟!!!
همش یه طرفه ای!!
اونجاس که یاد حس خورشید میوفتی که می تابه و می تابه!!
چرا انقدر داغ هست و تو خودش منفجر میشه!!!
و تازه فراموش هم میشه که کی میاد و کی میره!!!
است که چرا خدا را حس میکنی
و
چگونه از تنهایی هایت برایش بگویی؛
آرزو میکنی کاش میشد لحظه ای
شادیهایت را با "خدا " تقسیم میکردی!
دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطرهات طلاست
یك كم از طلای خود حراج میكنی؟
عاشقم
با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرك میشوی و تكهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشهای كنار جعبهاش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهای كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانههای اشك كاشت.
یه وقتا دیگه حوصله ی دنیا رو
ندارم که ندارم!!!!
ولی چون می گذرد غمی نیست!!
(عمران صلاحی)
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود!
یک نفر باید زلیخا را بیندازد به چاه!
پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی
بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی
یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ
جامانده از آن قافله عطر گل سیبی
یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست؟
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی
کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی
این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی
با خط چلیپای پرازخون بنویسید
رفته است مسیحایی بالای صلیبی
پیران همه رفتند جوانان همه رفتند
جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی
گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی
امروز اولین روز اولین زمستان دهه ی 90 است.
دی ماه; ماه روشنیست
ایشاا... برا هممون مبارک باشه
مرداب بی روح جلوه ای زیبا میدهد