تبليغاتX
سراپاامید
سراپاامید
اگر امید نبود دنیا هم نبود
اگر خوشبختي را براي يك ساعت مي خواهيد ؛ چرت بزنيد.

....

اگر خوشبختي را براي يك روز مي خواهيد؛ به پيك نيك برويد..

.

اگر خوشبختي را براي يك هفته مي خواهيد ؛ به تعطيلات برويد..


اگر خوشبختي را براي يك ماه مي خواهيد ؛ ازدواج كنيد.

.

اگر خوشبختي را براي يك سال مي خواهيد ؛ ثروت به ارث ببريد.


اگر خوشبختي را براي يك عمر مي خواهيد؛

 

ياد بگيريد، كاري را كه انجام ميدهيد ،


 دوست داشته باشيد...


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 توسط رها عباد |
یه وقتا حال دیگران رو می پرسی و اونا میگن خوبیم!!

خوشحال میشی!!

ولی یه وقتا به خودت میگی چرا کسی حال منو نمی پرسه؟؟!!!

همش یه طرفه ای!! 

اونجاس که یاد حس خورشید میوفتی که می تابه و می تابه!!

 چرا انقدر داغ هست و تو خودش منفجر میشه!!!

و تازه فراموش هم میشه که کی میاد و کی میره!!!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 توسط رها عباد |
ازهردری که سخن میگویی می بینی یک نقطه از دلتنگیهایت مشترک


 است که چرا خدا را حس میکنی 

و

 چگونه از تنهایی هایت برایش بگویی؛ 


  آرزو میکنی کاش میشد لحظه ای 


شادیهایت را با "خدا " تقسیم میکردی!

نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 توسط رها عباد |


  

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط رها عباد |

یه وقتا دیگه حوصله ی دنیا رو

 ندارم که ندارم!!!!

ولی چون می گذرد غمی نیست!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391 توسط رها عباد |
بیشترین درآمد امسالمان; پدرمان بود!

(عمران صلاحی)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 توسط رها عباد |

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود!

 یک نفر باید زلیخا را بیندازد به چاه! 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 توسط رها عباد |

پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی


بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی                 

 



یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ


جامانده از آن قافله عطر گل سیبی

 



یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست
؟

 
پس چیست عجب بوی خداوند فریبی

 



کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است

 
جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی

 



این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است

 
لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی

 



با خط چلیپای پرازخون بنویسید

 
رفته است مسیحایی بالای صلیبی

 



پیران همه رفتند جوانان همه رفتند


جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی




گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال

 
طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 توسط رها عباد |

امروز اولین روز اولین زمستان دهه ی 90 است.


دی ماه; ماه روشنیست


 ایشاا... برا هممون مبارک باشه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390 توسط رها عباد |
من گل نیلوفر رو دوست دارم چون به تنهایی به

 مرداب بی روح جلوه ای زیبا میدهد

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390 توسط رها عباد |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ